تبليغاتX
اسیر

اسیر

 

پدر

 

آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

 

تو ای مادر

 

اگر شور چشمی ها نمی کردی

 

تو هم ای اتش شهوت شرر بر پا نمیکردی

 

کنون من هم به این دنیا نبودم

 

پدر انشب جنایت کرده ای شاید نمیدانی

 

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمیدانی

 

از این بابت خیانت کرده ای شاید نمیدانی

 

                                                          

                 

ساعت ۷ شب میشم یه خانم خانمای ۲۴ ساله

امیدوارم همه چیز شروع به تغییر کنه

همونطوری که خودم دوست دارم و میخوام

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 8 توسط آزاده |

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش

پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا

بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه

انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور

انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا

سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به

بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و

لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان

كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال

زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آ

نگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز

زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما

می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای ا

نگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه

داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف

كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را

نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می

تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به

دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش

دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را

نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،

او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و

بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه

هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می

اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388 14 توسط آزاده |

 

ای مسافر من ای جدا نشدنی!

گامتر را آرم تر بردار از بر آرام تر بگذر

تا به کام دل ببینمت

بگذار از اشک سرخ گذر گاهت را چراغان کنم

آه که نمی دانی رفتنت روح مرا به دو نیم می کند

 و شگفت که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را

مسافر من آن گاه که می روی کمی هم واپس نگر باش

با من سخن بگو مگذار یکباره از پا درافتم

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموزـ آرام تر بگذر

تو هرگز مشایعت کننده تا بدانی وداع چه مرگبار است

وداع طوفان می آفریند

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 12 توسط آزاده |

 

کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت

کاش اگر که پا میذاشت دلمون تنها نمیذاشت

کاش اگر تنها میذاشت رد پاشو جا نمیذاشت

                                           

گر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

                                          

آن به که در این زمانه کم گیری دوست

با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

آن کس که تو را در زندگیت تکیه بر اوست

چون چشم خودت باز کنی دشمنت اوست

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 12 توسط آزاده |

 

خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد !

گناه تنها کردار زشت نيست ...

گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد

 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388 9 توسط آزاده |

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي،

 صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است

 و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به

 شرايط جديد خودشان پي ببرند.


پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت

 تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با

 سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

 رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ

 است؟"


دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."


- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."


دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان

 مي‌خواهد بوشيد."


- اسب و سگم هم تشنه‌اند.


نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."


مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از

 نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به

 مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي

 با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و

 صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.


مسافر گفت: " روز بخير!"


مرد با سرش جواب داد.


- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.


مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه

 مي‌خواهيد بنوشيد.


مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.


مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟


- بهشت


- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!


- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.


مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين

 اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "


- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند

 بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

                                                    

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 12 توسط آزاده |

 

  روزی می خواستم که در دیاری قدم بردارم که هیچکس به هیچکس بی معرفتی

نمی آموخت  می خواستم به جایی سفر کنم که با نگاه زیبای تو همسفر شوم

 می خواستم به جایی بروم  که تنها عشقمان باشد می خواستم خود را به کسی

واگذار کنم که مدتها به امیدش گریستم ولی اینک می خواهم اینکه بتوانم عاشقانه

به امید معشوقم بمیرم پس برای مرگ کمکم کن و آغوش را که قلب مهربانت

درونش جای دارد باز کن تا برای یکبار هم که شده عاشقانه در آغوش معشوقم

 بمیرم پس نه غمناک در کنار دیوار جدایی نه با یاس در کنار پل نا امیدی

 

                                                           

 

تو اگر می دانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

 ای نازنینم

چرا تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387 9 توسط آزاده |

مسافر

به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه. زیرا می دانم که

 

به سوی من بازخواهی گشت پس با همه توانم تلخی این

 

 انتظار را تحمل خواهم کرد .به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب

 

 من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد.

 

قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است

 

حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمیگردد باز

 

هم به انتظار می نشینم شاید روزی صدای پایی را بشنوم

 

 که از آن تو باشد.

                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387 9 توسط آزاده |

 

روزی که خدا بنده اش را آفرید پرنده طلایی پر کشید قلم طلایی سر کشید

روی پیشانی همه نوشت قصه شیرین سرنوشت نوبت چو به من رسید

قلم سر طلایی شکست پرنده طلایی پر کشید و رفت

روی پیشانی من نوشت قصه تلخ سرنوشت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 10 توسط آزاده |

سکوت 

سکوت شاید بهترین فریاد باشد نمی دانم میدانی یا نه

کاش می دانستی زبانم در حسرت چه جمله های آتشینی به خاکستر نشسته است  

کجایی من بدون تو نمی توانم روی سنگ لاخهای زندگی قدم بزنم  

کجایی چرا هر چقدر جستجو می کم ترا نمی یابم

 در لانه پرستوها در ساحل لک لک ها و در حواشی پرنده ها کجایی

چرا کمک نمی کنی تا عادتهای ابری ام را ترک کنم

کجایی اگر بیایی نام ترا روی رودخانه ها می پاشم

                               

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387 16 توسط آزاده |

X

Home
Email
.:Bahar 20:.


Archives

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387




Links

مماس
مهگل
دو عاشق
شکوفه
مهدی
پگاه
مهران و ندا
ساحل درون(هلیا)
مهتاب
خاطرات تینا
مجید
آزاده
امین
دنیا
الهام(عاشقانه ها)
روزبه
متین
ستاره
موج
هانا جون
نگار
پسرک بارونی
امیر
مریم
شیوا
آزاده پاییزی
انواع فال
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه


Fall-Hafez

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ


Amar



تعداد بازديدها:





انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس